مداحی آمدم سر زده بی حرف و سخن مهدی سلحشور
متن شعر مداحی آمدم سر زده بی حرف و سخن مهدی سلحشور
آمدم سرزده بی حرف و سخن
خستهام خسته ز آلوده شدن
به بزرگیت نظر کن نه به من
من شکستم دل تو تو نشکن
تو بزرگی و حقیرم العفو
باز تحویل بگیرم العفو
یخ فروشم که یخم آب شده
بنده ات بنده ناباب شده
با هوا و هوسش خواب شده
سخت شرمنده ارباب شده
پشت کردم به حسین خام شدم
باعث گریه آقام شدم
هیچ کس دور و برم نیست که نیست
فکر توبه به
سرم
نیست که نیست
اشک و حال سحرم نیست که نیست
توشه بهر سفرم نیست که نیست
خرج نفسم شده کل عملم
میدود پشت سر من عجلم
وای بر دور ز قرآن شدنم
وای بر بیسر و سامان شدنم
از عطای تو گریزان شدنم
معصیت بود و پریشان شدنم
چکمه بر دوش خود آویختهام
بغلم کن که بهم ریختهام
گرچه آلوده و رسوا هستم
نوکر فضه و اسما هستم
نجفی هستم و بالا هستم
شیعه حضرت مولا هستم
حضرت بنده نواز است علی
به خدا روح نماز است علی
شب قدر است بها میخواهم
درد کافیست دوا میخواهم
رزق یک سال بکا میخواهم
کربلا با رفقا میخواهم
تو بگو تا که از این غم چه کنم
من هوایی حسینم چه کنم
آن حسین که غم آبش دادند
آب میخواست عذابش دادند
با کف و سوت جوابش دادند
روی سرنیزه کتابش دادند
خبرش رفت به خیمهای داد
مادرش دست به پهلو افتاد
یوسف من وسط گودالی
من بمیرم چقدر مینالی
نیزه باران شدی و بی حالی
تاج روی سر من پا مالی
مِهر من را به رویت میبندند
دست و پا میزنی و میخندند
آبرو دار قبیله است نزن
با عصا بر تنش ای مست نزن
پلک خود را که دگر بست نزن
بی وضو بر بدنش دست مزن
